مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
102
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب بيست و دوّم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، چون احدب آواز وزير بشنيد ، گمان كرد كه عفريت است . در جواب گفت : يا شيخ العفاريت از هنگامى كه مرا درين چاه سرنگون كردهء ، من سر بر نكردهام و سخن نگفتهام . وزير گفت : من نه عفريتم . من پدر عروسم . احدب گفت : برو و مرا به حالت خويش بگذار تا عفريت باز آيد . به من تزويج نكردهاند مگر آشناى گاوميشان و آشناى جنيان را . نفرين حق بر آن كس باد كه او را به من تزويج كرد . وزير با وى گفت : برخيز و ازين مكان بدر آى . احدب گفت : مگر من ديوانهام كه بىاجازت عفريت ازين مكان بدر آيم ؟ عفريت با من گفته است چون آفتاب برآيد ، ازين مكان بيرون شو و از پى كار خويشتن رو . تو اكنون با من بگو كه آفتاب برآمده است يا نه ؟ كه تا آفتاب برنيايد ، من ازين مكان نتوانم برآيم . وزير با احدب گفت : ترا درين چاه كه فرو آويخت ؟ احدب گفت : دوش من از بهر دفع پليدى بدين مكان آمدم . ناگاه از ميان آب ، موشى بدر شد و بانگ بر من زد و بزرگ همى شد تا ببزرگى گاوميش گشت و با من سخن گفت كه هنوزم آن سخن در گوش است . تو مرا به حال خويش بگذار و راه خود در پيش گير . نفرين خدا بر كسى باد كه اين عروس به من تزويج كرد . پس وزير پيش رفته ، او را از آن مكان بدر آورد . در حال ، احدب بسوى سلطان بگريخت و آنچه از عفريت بر وى رفته بود ، با سلطان بازگفت . و اما وزير در كار دختر خود حيران بود . گفت : اى دخترك ، مرا از كار خويش آگاه كن . دختر گفت : از همان پسر خوبروى كه مرا بر وى تزويج كرده بوديد ، آبستنم . اگر سخن من باور ندارى ، اينك دستار اوست كه بر فراز كرسى است و رداى اوست كه در نزد بالين من است و در ميان ردا چيز ديگر نيز هست كه نميدانم آن چيست . چون پدر عروس اين سخن بشنيد ، برخاسته ، بحجله آمد .